|
وقتی گلابی پيشگويی می کند
با پراکنده شدن مردم، شاهزاده تازه ياد پدر افتاد. نزد
بزرگان آمد. همگی خاموش بودند. همگی برهوار
گرد او چنبره زدند.
چشمها
به او دوخته شد. نگاهها به او ميخکوب شد. گوشها به
دهان او بود. اما او درمانده و سرگردانتر از آن بود
که فرمانی دهد و يا سخنی گويد که به کار آيد.
زمان درازی گذشت، بار ديگر رایزنیها و پيشنهادها از
سوی بزرگان به گوش رسيد.
جلينوس پيشنهاد کرد؛ شاه را به بابل ببرند و در دژی که
تاکنون شاهزاده زندانی بوده، در بند کنند.اما کسی رای
او را نپسنديد. شايد
میدانستند؛
همچنان که آنها
شاهزاده
را به پايتخت آوردند، کسانی نيز میتوانستند
شاه
را بگريزانند و به قصر بياورند.
سخن از اين شد که شاه را به قصر سپيد ببرند، اما
دشواری کار نگهبانی قصر بود که با بودن کنار دجله، کار
نگهبانی را دشوار میکرد.
زاذان فروخ از زندانی کردن شاه؛ در دژ انوشبرد سخن
گفت. اما چنين کاری خشم شاهپرستان
را برمیانگيخت.
پيوس:
«شاه
بايد کژاندام شود؛ تا نتواند بر تخت بنشيند.»
شاهزاده اين رای را نپسنديد؛ اما بزرگان در دل با پيوس
همسو و همرای شدند، بدون آن که همدلی خود را ابراز
کنند.
اسفنديار برای اين که به اين سردرگمی پايان دهد، گفت
میتوانيد
شاه را به خانه من ببريد، زمانی که
شاهزاده تاجگذاری
کرد و کارها انجام شد، او را به قصر بازگردانده و در
گوشهای
زندانی
کنيم و
خواهيم گفت، شاه جوان در امور کشورداری، با پدر
رایزنی میکند.
تندروها اين رای را نپسنديدند، اما نخواستند يا
نتوانستند سخنی بگويند. ديگران نيز آن را خردمندانهای
يافتند. در اين ميان گشتاسب با اين پندار که؛ ميان شاه
و شاهزاده آشتی درست شود، به بزرگان پيوست.
شاهزاده فرمان داد چشمان پدر را ببندند، مبادا چشمش
به او بيفتد. برای همين
کيسهای
سياه بر سر شاه کشيدند و او را بر تختی نشاندند.يکصد
سرباز نيرومند و سلحشور، تخت را بر شانههای
خود گذاشتند و چهاربرابر آن در پی او روان شدند و به
سوی خانه اسفنديار راه افتادند.
شاه را از ميان بازار بردند؛ که زودتر برسند. با اين
که با انبوه مردم روبرو میشدند،
اما بهتر از اين بود که از نزديک پادگان بگذرند، جايی
که سپاهيان همه جا پراکنده بودند.
زمانی که
به ميان بازار رسيدند،
بيشتر دکانها
برای خوردن خوراک نيمروزی
از کار دست کشيده بودند و درهای آن را تا نيمه بسته
بودند. مردمی چندانی نيز در بازار رفت و آمد نمیکردند.
جلينوس کمی از اين امر خردسند شد، اما همين که از
روبروی دکان گيوهدوزی
گذشتند، پيرمرد دکاندار
که دکانش نيمه باز بود و خودش در پستو نشسته بود،
بيرون آمد و چون چشمش به شاه افتاد، با خشم فرياد زد
«مرگ و ننگ بر شاه ستمگر»
آنگاه با چهرهای
برافروخته از خشم؛ پاشنه چوبی ابزار کارش را
برداشت و به سوی شاه پرتاب کرد.کسی ندانست چرا اين کار
را انجام داد، شايد رنجهايی
که کشيده بود او را وادار به اين کار کرد.
جلينوس بدون اين که برگردد، دست خود را بالا آورد و
اشاره گنگی کرد. افسری که روی اسبی شبگون نشسته بود،
از گروه سوا شد و آهسته به سوی پيرمرد گيوهدوز
آمد. از اسب پياده شد و جنگافزار
خود را از نيام بيرون کشيد و شکاف بزرگی روی گردن
پيرمرد برجای گذاشت.
گيوهدوز
تنها نالهای
فروخفته کرد و بر زمين افتاد. افسر با خونسردی تيزی
جنگافزارش
را با جامه او پاک کرد و آن را در نيام فرو برد، آنگاه
سوار اسب خود شد و به افسران پيوست.
جلينوس بارها به خانه اسفنديار آمده بود و گوشه و کنار
آن را میشناخت.
برای همين شاه را يکراست
به سرداب خانه برد. آنگاه افسران را پيرامون خانه به
نگهبانی گمارد و خود نزديک سرداب ماند و فرمان داد همه
گونه خوردنی و نوشيدنی برای او آماده کنند.
شاهزاده يکبار
ديگر؛ به تالار بارعام قصر پا گذاشت. هنوز فرمان نداده
بود، بزرگان بيايند. میخواست
لختی بينديشد.در تالار تهی به آهستگی چندگام میرفت و
دوباره باز میگشت. تالاری بزرگ و پر رمز و راز.تالاری
پر از نيرنگ و دروغ. پدر از همين جا سی و هفت سال بر
ايرانشهر
فرمان
راند. فرمان
جنگ و کشتار. فرمان پادافره دشمنان و دوستان، فرمان
درهم کوبيدن شورشيان و همپيمانان، نابودی سپاهيان
نافرمان و درباريان بزهکار، و
در همين تالار خوابگزار
تازی پيشگويی
کرد: اشتران تازی؛ اسبان پارسی را پی خود میکِشند. به
راستی که پدر ستمگری
تندخويی است
که خود را گرفتار ياوهها و گزافه گويی کاهنان کرده
است. نه، او ديگر شايستگی ندارد فرمانرواي ايرانشهر
باشد.
به خود آمد، نگاهی به پيرامون انداخت. دريافت اخگر
لرزان گرزهای آتشين نمیتواند تاريکی تالار را بکشد.
روشنايی که از روزنههای آسمانه به درون می تابيد، نيز
درون تاريکی شوم تالار فرو میرفت و تنها خطهايی سايه
روشن درست میکرد که بيشتر نويد اندوه میداد.
به آهستگی زمزمه کرد: «آيا می توانم در اين قصر بدشگون
کشورداری کنم؟ اما نبايد روش پدر را پيش بگيرم.» اين
را چنان به آرامی گفت که تنها خودش شنيد.
اين بار با آوای رسا بانگ زد: «بايستی کاری کرد.
بايستی فرمانی داد. بايستی نشان بدهم تاج شاهی برازندهام
است.»
نگاهش به گروه فزونی افتاد که در گوشه و کنار قصر
پراکنده بودند. از زنان قصر بيش از ديگران ناخرسند
بود. همينها بودند که زندگی پدر را تباه کردند. با
آزردگی ناليد:
«پدر چرا اينان را از خانوادههای
خود دور کرده و به قصر آورده است؟ مگر هر مردی به چند
زن نياز دارد؟»
نخست زنان قصر را گرد آورد و
با دادن پارهای
گوهر و درهم؛ همه را
آزاد کرد. آنهايی
که جايی نداشتند يا خود نمیخواستند
قصر را ترک کنند، آزاد گذاشت به شبستان بزرگان بروند.
سپس برای آشتی با روم به تکاپو افتاد. پيک آشتی به سوی
سرزمين روم روانه کرد، اما
کشيشان رومی خواستار خاچ [صليب] پيامبرشان شدند؛ که
پدرش به زور از آنها
گرفته بود و او نمیدانست
کجاست!
پس نگاهش به سوی مردم کشيده شد. فرمان داد کمی از
باژها و خراج بخشوده شود.
بزرگان را به تالار قصر فراخواند و گفت: «دارايی انبار
را ميان مردم پخش کردم. درباريان مفتخور را از قصر
تاراندم. برای آشتی با روم پيکی فرستادم.پدر را از قصر
دور کردم، پس موبدموبدان بيايد برای آيين تاجگذاری؟»
نگاهها
همگی به سوی موبدموبدان دوخته شد.
موبد کاری به شاهزاده نداشت. يک ريز
نيايش اهورايی زير لب زمزمه کرد.
شاهزاده بیتاب و
ناآرام بود. بزرگان نيز خاموش در رای و سخن. اکنون
نوبت رای و سخن موبدموبدان بود. بدون گواهی او تاجگذاری
انجام نمیشد. ديگران نيز پيروی نمیکردند.
موبدموبدان با چهره چروکيده و ابروهايی که روی چشمهایش
را پوشانده بود؛ چوب دستی برسم را در هوا چرخاند و با
آوای فروخفتهای گفت: «میخواهيد با شاه چکار کنيد؟»
ـ «پدر را زندانی میکنيم؛ چنان که او ما را سالها در
بند کرد»
ـ
«اما
در سرزمينی دو پادشاه نگنجد، مزدا اهورا نيز نپسندد.»
شاهزاده گامی پيش گذاشت و با آزردگی ناليد: «پس چه
بايد بکنم؟»
ـ «نزد شاه برويد و بخواهيد؛ تاج را بر سرتان بگذارد و
خودش از تخت شاهی کنارهگيری
کند، وگرنه تاجگذاری
تو گواهی نمیشود.»
شاهزاده اين بار برآشفت: «چگونه نزد پدر بروم؟»
اما موبدموبدان از تالار بيرون رفت. شاهزاده از خشم
کبود شده بود. ماهآذر پيش
آمد و با نيرنگ و کيد انديشهاش را ربود: «دادخواستی
برای پدر درست کنيد،اگر پذيرفت که ديگر شاه نيست وگرنه
گواهانی هستند که بیدادگری و بزهکاری
او را گواهی کنند.»
شاهزاده خام شد. گناهان او را برشمرد.
«ای پدر! بدان و آگاه باشد که نه ما و نه هيچ يک از
بزرگان، اين نابسامانی را درست نکردهايم،
اين بهره کردار و کارهايی شماست. پدرتان [هرمز] را
ناجوانمردانه
کشتيد و پادشاهی را از او ستانيد. با ما که فرزندان
شما بوديم، بد نموديد و سالها
نگذاشتيد برای خود زنی برگزينيم، برای اين که
پيشگويان گفته بودند، يکی از فرزندان ما تاج و تخت را
از شما میگيرد.
اما برای خود زنان فزونی برگزيديد و چنان در شبستان
خود زن گرد آورديد که به آن نياز نداشتيد و با آنها
دوستی و مهربانی ننموديد.»
شاهزاده لختی خاموش شد تا به خود بيايد. «سرداران
نيرومند و دلاور سپاه را از ميان برداشتيد و جنگهايی
که نياز نبود، راه انداختيد. مردم بیشماری
را به کام مرگ فرستاديد و يا در بند دشمن گرفتار
کرديد. با امپراتور موريس ناسپاسی کرديد، گرچه شما را
ياری داد تاج و تخت خود را بازستانيد و دخترش را که
مادر ماست، به شما داد. اما با مردم روم جنگيديد و
گروه بيشماری
از ترسايان را نابود کرديد و چليپای آنان را، که تکهای
چوب بی ارزش بود، به زور گرفتيد و با اين کار ميان دو
امپراتوری دشمنی کهنه و ديرين درست کرديد.
چون بيدادگریهای
پدر را برشمرد، افزود: «اينک اگر پاسخی داريد بگوييد،
وگرنه تاج شاهی را به من واگذاريد که فر شاهی بر شانه
ما نشسته است.»
گشتاسب پيام شاهزاده را موبهمو
به ياد سپرد و به سوی خانه اسفنديار روان شد.
هوا تاريک بود که رسيد. يکراست
به سرداب خانه رفت. جلينوس روی چارپايهای
نشسته بود. با ديدن گشتاسب برخاست و به او خوشآمد
گفت.
گشتاسب پس از پاسخ درود و خوشباش
او، گفت از سوی شاهزاده پيامی برای شاه آورده است.
جلينوس خواست بماند؛ پذام بر دهان گذاشت و به تنهايی
به درون سرداب رفت.
شاه بر سکويی از تشکی نرم با روکش طلايی لميده بود.
چند بالش پرناز نيز زير دست و بالش
بود.
با سينیهای
ميوه و خوردنیهايی
که نزديکش
ديده میشد.
جيلنوس پيش شاه کرنشی کرد و آرام روبروی او نشست. لختی
گذشت تا شاه سرش را بالا آورد و اشاره کرد سخن بگويد.
«استفاذ گشتاسب پيام شاه قباد را آورده است.»
از شنيدن واژه «شاه» چنان به خشم آمد که رنگ چهرهاش
کبود شد. زهرخندی زد و گفت: «ای استفاذ جيلنوس، اين
سخن بیخردانهای
است، اگر پسرم شاه است که فرمان ما به چه کار میآيد
و اگر ما فرمان بدهيم، او نمیتواند
شاه باشد.»
چندبار زير لب نجوا کرد: «شاه قباد! زهی به اين
بيچارگی...»
يکباره
سرش را بالا آورد و
گفت «بهتر است ببينم اين پسر بیخرد
چه میگويد.»
جلينوس با اين سخن تندی بيرون آمد و از گشتاسب خواست
نزد شاه برود. اما او نخست شنلش را کند و به آجودان
خود سپرد. سپس پذامی از آستين بيرون آورد و بر دهان
بست و وارد شد. با ديدن شاه بر خاک افتاد و گفت:
«انوشک بويذ شاها!»
شاه از روی تشک
نيمخيز شد.
گلابی در دستش
بود. آن را روی تشک گذاشت، اما گلابی
از روی تشک چرخيد و بر زمين افتاد. نگاهی هراسان و
مرموزی به گلابی انداخت.
گشتاسب به آرامی دست دراز کرد و گلابی را از روی زمين
برداشت و آن را با آستينش
پاک کرد و پيش شاه گذاشت.
اندوهناک گفت: «ای استفاذ گشتاسب، میدانی
که
گلابی نشانه شاهان است و افتادن و خاکی شدن آن، نشانه
اين است که تاج و تخت ما از دست خواهد رفت و به دست
دودمان ما نيز نخواهد رسيد! شايد اين پيشگويی مردی
است که از نيمروز
و سرزمينی ديگر خواهد آمد.»
زمانی چند خاموش شد و چهره درهم کشيد. سپس اشاره کرد
پيام را بخواند.
گشتاسب هوا را به درون سينه فرو داد و بدون درنگ
پيام شاهزاده را واژه به واژه بازگو کرد.
با شنيدن هر واژه، شاه از خشم دگرگون
میشد.
اما خودش را نگه داشت تا پيام به پايان رسيد. سپس با
آوايی رسا بانگ زد: «به آن پسر بیخرد
کوتاه زندگانی بگو؛ هيچ خردمندی نبايد گناه کوچک ديگری
را پيش از آن که به درستی آن آگاه شود، بپراکند. چه
رسد به اين گناهان
بزرگی که به نادرستی به ما نسبت دادی! اگر اين سخنان
را به راستی باور داری و از انديشه خودت است، بهتر است
جای ديگر پراکنده نکنی که تو را بیخرد
و نادان میخوانند،
اما اگر آن را گفتهای
که ما را نابود کنی، تو را سرزنش نمیکنم.»
بار ديگر خود را روی تشک جابجا کرد و افزود: «در باره
پدرکشی و پسر ستيزی، بدان که بدکاران و بزهکاران
به رهبری بهرام
تبهکار؛
بر پدر ما شوريدند و ما از آذربايجان به ياری او
شتافتيم. چون دشمن فزون بود به ناچار به سرزمين روم
پناهنده شديم. پس از اين که با ياری سپاه رومی
توانستيم تاج و تخت خود را بازپس بگيريم؛ شورشيان و
کشندگان پدر را به سزای خود رسانديم.
اما در باره تو و ديگر فرزندانم؛
نگهبانانی گماشتيم که پا از گليم خود درازتر نکنيد و
هيچ چيزی از دسترس شما خودداری نکرديم؟ در کار آموزش و
خردورزی شما از چيزی فرو گذاری نکرديم. چندان دارايی
به پای شما ريختيم که خود بهتر
میدانيد.»
شاه آب دهانش
را فرو داد و
دوباره گفت: «در باره مردم؛ ما تنها بزهکاران
و تبهکاران و آنان که به جان و دارايی مردم دستدرازی
کردهاند؛ دستگير و دربند کرديم.
اما فرمان داديم خوردنی و نوشيدنی به اندازه نياز
فراهم کنند و نيز زنانشان
را نزد آنها
گذاشتيم. اکنون شنيدم تو اين تبهکاران
را رها
کردهای.
بدان که آنها
مايه
نيستی و نابودی کشور خواهند بود.
اما
اين که گفتهای،
مال به زور از دهقانان گرفتهايم؛
بدان که کشور پس از مزدااهورا به مال و سپاه وابسته
است، و نگهداری،
سرافرازی و کيان ميهن نيز با سپاه جنگاور بدست میآيد
و سپاه با دارايی افزون، که آن نيز با دريافت باژ سرپا
خواهد ماند. بدان که اين کار را ما نکردهايم
که از پدران ما رسيده است. اما تو پسر کمخرد
نادان؛ اين دارايی را که به هزار کوشش دشوار گرد آمده،
ميان تبهکاران
و
مردم فرودست پراکندهای.
در باره نيازم به خاچ ترسايان، چيزی که به پندار تو
الواری
بیارزش
است، گروگان با ارزشی است که روميان هرساله بابت آن به
ما باژ میپردازنند.»
شاه میخواست
در باره سرداران و سپاهيان بگويد، اما يکباره خاموش
شد و از اندوه چهرهاش
درهم رفت.
|