
همه علاقمندان موسيقی راک ـ بويژه نسل پيش ـ به طور قطع کت استیونس عجوبه موسیقی راک دهه 60 را می شناسند. ترانه های دلنشين و زيبایی او که بازتاب ياس، هژمان و تیرگی انسان سرگشته جهان غرب بود، هواخواهان بسياری بويژه ميان جوانان داشت. آشنايی من با استیونس برمی گردد به بیست و هشت نه سال پيش، سال 1355 بود که اتفاقی با کسی آشنا شدم که آلبوم های زیادی از موسیقی راک منجمله کت استيونس داشت. آشنايی که بزودی به دوستی عمیق منجر شد. پس از آن هرگاه فرصت می یافتم به اتاقش می رفتم تا ساعتها بنشينیم و به صدای جادویی استیونس گوش بسپاریم.
این آشنایی از جهاتی زندگی مرا دگرگون کرد، نخست اینکه این دوست گنجنيه ای گرانبهایی داشت. ـ نزدیک به هزار صفحه گرامافون و دوبرابر آن کاست صوتی، از موسیقی راک و پاپ ... تا آثار کلاسیک غربی، به همراه بهترین سیستم صوتی پرفشنال ـ بدست آوردن این گنجینه همه آرزوی من بود، تا اینکه دوستم پیشنهاد کرد می توانیم دونفری با هم استریو کلوپ باز کنیم. اما از آنجاییکه داشتن چنین شغلی در پیش از انقلاب با تفکرم همخوانی نداشت، پس از مدتی فکر کردن توافق کردیم کتابفروشی راه بیندازیم و در آن قسمتی برای فروش و عرضه کاست های موسیقی اختصاص بدهیم.
ما بزودی این ایده را جامه عمل پوشیدیم و موفق شدیم ـ اگر نگویم تنها کتابفروشی روشنفکری اما بی اغراق جایی را درست کردم که با توجه به نزدیک بودن خیابان دانشگاه بهترین بودـ گرچه مدتی که گذشت دوستم از کار منصرف شد و همه آن چیزی که من گنجینه می نامیدم به قیمت مناسب به من فروخت، اما این امر باعث نشد که نتوانیم موسیقی گوش کنیم. حالا دیگر در زمان بیکاری ـ آن زمان وقت بیکار زیادی داشتیم. ـ هر دو می نشستیم و موسیقی گوش می دادیم، با این تفاوت که اینبار در اتاق من. کت استیونس، جان بویزو بعدها هم، پینک فلوید وژان میشل ژار و ... اما کت استیونس چیز دیگری بود، بطوریکه آنقدر از او خاطره داشتم که تا سالها با صدایش حال می کردم. حتی پوستر رنگی بزرگی از او داشتم ـ داخل یکی از آلبوم های او چاپ شده بود ـ که آنرا به دیوار اتاقم زده بودم.
تا اینکه يک موقع ـ آنزمان هنوز شاه بود ـ شنیدیم کت استیونس مسلمان شده و حتی نامش را تغییر داده است، این موضوع برایم آنقدر هیجان انگیز بود که بیشتر بهش علاقمند شدم. چنانکه بعضی روزها تصیف MOONSHADOW او را تا ده بار گوش می کردم.
زمانی که شنيدم برای همیشه از خواندن دست کشیده است، بدجوری دمغ شدم. اما دوستم که حالا چپ بود و مخالف اینها، یکریز از او بد می گفت. بعد که انقلاب شد و استیونس به ایران آمد و با سران جمهوری اسلامی دیدار کرد، فقط افسوس و حسرتی اندوه بار برایم ماند، اما خودم را توجیه می کردم که تلقی او از اسلام با ما فرق می کند. شاید او شناختی از اسلام انقلابی(!) نداشته باشد.
تا اینکه چندسال بعد اتفاق جالبی برایم افتاد. پس از اینکه کتابفروشی ام در آشوبهای خیابانی آن سالها از سوی حزب الله ی (!) ها به آتش کشیده شد و خودم نیز ماهها زندانی بودن را به تن خریدم، پس از آزادی دلم را خوش کردم که می توانم کتابفروشی ام را به نوار فروشی «البته از نوع مجاز !» تبدیل کنم. باز دلم خوش بود که استیونس مسلمان شده را که دیگر کسی باهاش کاری ندارد. آثار کلاسیک سنفونیک هم که اصلا آواز ندارد. چند ماه از این کار جدیدم ـ کاست فروشی ! ـ نگذشته بود که روزی مامورین اماکن به فروشگاهم ریختند و مرا همراه همه کاستها و پوسترها و عکس ها و دفترها و .... بردند. جالب اینکه مهمترین اتهامم داشتن کاستهای کت استیونس بود، ـ هنوز جلد یکی از آنها را که روی آن مهر اداره اماکن زده شده و نوشته شده که موسیقی لهو ولعب ! آمریکایی! ـ به عنوان یادگار نگه داشته ام. هرچه نالیدم بابا این آدم مسلمان شده، خدمت آقا آمده و کی هست و چی هست، اما به گوش کسی فرو نرفت. نتیجه آن شد که به جرم ارتکاب فعل حرام (!) فروش نوارهای لهو و لعب هم شلاق خوردم وهم بیشتر کاستهایم ضبط و مصادره شد.
اما برای من این همه ماجرا نبود، سالها گذشت که شنیدم کت استینونس حکم قتل سلمان رشدی را که آیت الله خمینی صادر کرده بود، تایید کرده است. دیگر از او متنفر شدم. چنانکه همان روزها که تنهایی و در اتاقم به آهنگهایش گوش می کردم، همه را شکستم و دور انداختم.
اينک از آن زمان زیادی گذشته است، چند روز پیش شنیدم دولت امریکا کت استیونس را بخاطر حمایت از بنیادگرایان اسلامی از امریکا به زادگاهش انگلیس برگردانده است. آنوقت دو نکته جالب ـ البته برای من ـ پیدا شد: نخست اینکه جایی خواندم رضا مهدوی رئیس مرکز موسیقی حوزه هنری اعلام کرده است:
«چهار ساعت سی دی و کتاب اشعار این خواننده معروف پاپ دهه 70 میلادی به زبان اصلی هفته آینده در ایران منتشر می شود.» وی در ادامه گفته هایش افزوده است :
«یکی از وظایف ما پرداختن به موسیقی دیگر ملل است که با برنامه، اهداف و سیاست گذاری های ما همسو باشد(!)... گام برداشتن در راه اعتلای هنر دینی (!) و داشتن چشم انداز و دورنمای آینده موسیقایی با توجه به وسعت رسانه های جهانی از دیگر وظایف ماست.
از این مهدوی باید پرسید، کت استیونس بجز یک کنسرت بقیه آهنگ ها و تصنیفی هایش را پیش از مسلمان شدن خوانده که آنها هم سه آلبوم بیشتر نیست. حال چگونه این آهنگها که تا پیش از مسلمان شدن موسیقی ! و فعل حرام شمرده می شد، یکباره با مسلمان شدن وی تبدیل شد به «اعتلای هنر دینی (!). بی گمان اگر امروز هم مایکل جکسون و ... یکباره مسلمان شود، آهنگهای او همه اعتلای هنر دینی و او نیز همان خواهد شد که کت استیون، ببخشید یوسف اسلام شد.
نکته دوم اینکه : کت استیون مثل هر انسانی می تواند بسوی اعتیاد کشیده شود، یا به بودیسم گرایش پیدا کند، یا یکباره با هنر ـ حتی اگر هنری که سالها برای آن زحمت کشیده است ـ خداحافظی کند. یا اینکه می تواند ثروتش را به محرومان واگذار کند و اندیشه های گوناگون را تجربه کند و حتی مسلمان شود ـ همچنانکه شده است ـ اما باید پرسید، چگونه می توان باور کرد هنرمندی ـ آنهم در نوع خود بی نظیر ـ از فرمان قتل انسان دیگری ـ آنهم هنرمندی مانند خودش اما از سنخ دیگر ـ حمایت کند.
لازم است گفته شود اینک که بوی گند بنیادگرایی چنان نفرت انگیز شده که خود بنیادگرایان هم شرم دارند به این نام خوانده شوند، کت استیونس در خصوص عملیات تروریسی فرموده اند: هیچ دليلي براي اين كه حتي به مغز كسي خطور كند كه مسلمانان ممكن است به چنين اقدام وحشيانهاي دست زده باشند، وجود ندارد.
بعد هم آیه ای از قرآن آورده اند که : «قتل حتي يك نفر انسان بيگناه برابر است با قتل همه مردم جهان».
از کت استیونس باید پرسید آیا چنین حکمی برای سلمان رشدی نیز مصداق دارد یا نه. اگر آری که باید آنرا نیز صریحا بیان کند، اگر نه و این حکم استثنا است و هنوز به قوت خود باقی است، چه تضمینی وجود دارد که برای انسانهای بیشمار دیگری نیز مصداق نداشته باشد. به عبارتی ترور، قتل ، حذف فیزیکی و عملیات تروریسی جز احکام مسلکی بشمار نیاید.