کودتا و محاکمه خسرو پرویز [بخش نخست]
در خصوص سقوط امپراتوری ساسانی نظریهها و تحلیلهای گوناگون و بیشماری ارائه شده است. مانند جنگهای دراز مدت که از سوی شاهان بر مردم تحمیل شد، ستم و بیداد حکومت ـ به خصوص دوران حکومت خسرو دوم ـ، اخذ مالیاتهای سنگین و باجهای ناروا، فساد دربار، فقر و اختلاف فاحش طبقاتی، دولتی شدن دین زرتشت و ... که همه اين عوامل و بسیاری موارد دیگر در جای خود بسیار قابل اعتنا میباشد. اما موضوعی که نادیده گرفته شده، یا کمتر به آن پرداخته شده؛ نوع ساختار هیئت حاکمه به همراه نهادهای جامعه ـ اعم از نهادهای سیاسی و یا تشکلهای اجتماعی و نوع زندگی و نگرش فکری طیفهای گوناگون مردم و هر آنچه که پیوندی درونی و تنگاتنگ با تحولات جامعه داشت.
با این که حکومت ساسانی در مسیر چهارصد ساله خود؛ دچار فسادها و آسیب¬هایی فراوانی می¬شود؛ اما هر بار بر این معضلات غلبه کرده و به حیات خودش ادامه میدهد، مگر در سال 628 میلادی که اکثریت اشراف، نجبا و درباریان با یکدیگر متحد میشوند و اگر نگوییم انقلاب که کودتایی انقلابی میکنند. بعد بزرگترین و مقتدرترین شاه ایران ـ خسرو دوم ـ را برکنار میکنند. بعد پسرش را با شرایط و امتیازهای مطلوب بر تخت مینشانند. اما به زودی میفهمند شرایط به گونهای شده است که دیگر هیچ امیدی به بهبود اوضاع نیست. چه رفروم یا انقلاب. نه پادشاهی توانمند و قدرتمند؛ خواه این پادشاه از خاندان شاهی باشد، فرمانده سپاه باشد. زن باشد یا پسربچهای که توسط نمایندهای حکومت کند. دیگر نه کسی میتواند این سیستم پوسیده را اصلاح کند نه نیرو و نهادی ديگر جایگزین آن بشود.
به عبارتی چرا حرکت انقلابی که با نیت به وجود آوردن شرایط دمکراتیک پیگیری شد؛ ـ لااقل از سوی اشراف که میخواستند نقش بیشتری در حکومت داشته باشند و جلوی استبداد و زورگویی شاه را بگیرند ـ به نقطه عطف فروپاشی امپراتوری منجر شد.
بهتر است بگویم امپراتوری ساسانی نه در زمان پادشاهی یزدگرد سوم و نه جنگهایی اعراب ـ در زمان خلیفه دوم ـ و نه حتا بعد از کشورگشاییهای مسلمانان؛ بلکه با مرگ خسرو پرویز به کما رفت و حوادث بعدی تنها تیر خلاصی بود که به این پیکر در حال اغما زده شد. یعنی اگر امپراتوری تا چند دهه بعد از مرگ خسرو سرپا ماند، به این خاطر بود که یک عامل خارجی نبود که بیاید و یک لگدی به این بدن نیمه مرده بزند. و به زبان ساده؛ یورش اعراب آن تیر خلاصی بود که شلیک شد و اگر اعراب به ایران یورش نیاورده بودند، عامل دیگری به عمر آن خاتمه میداد یا حداکثر چند سال دیرتر خود این سیستم با مرگ تدریجی مضمحل میشد.
از آنجا که نه موافق فرضیه عوامل بیرونی هستم که عدم توفیق و شکست هر واقعهای ـ در هر برههای از تاریخ ـ را به گردن نیروهای خارجی و دشمن میاندازنند. و نه پیروی این نظریه کهنه که؛ هر انحطاطی معلول یک سری دلایل کلی و آن نیز متکی بر دلایل و استدلالهای کلیشهای است. چنین باوری تنها کسانی را ارضا میکند که برای هر پرسشی در پی پاسخ یا پاسخهای توجیه کننده علمی! هستند. ضمن این که کنکاش و تحقیق تاریخ را به منزله آگاهی یافتن از زندگی مردمی میدانم که برای ایجاد شرایط انسانی ـ خواه از نظر اجتماعی یا علمی، فرهنگی، اقتصادی و ... ـ چه میزان کوشش، تلاش، فداکاری و از خودگذشتگی کردهاند و چه کارنامهای داشتهاند، کارنامهای که بدون تردید به نسلهای بعد منتقل خواهد شد.
در کتاب «رازهای پنهان سقوط امپراتوری ساسانی» که بیشتر بخشهای آن تمام شده است؛ سعی کردهام به نکاتی بپردازم که از دید پژوهشگران دور مانده است، یا کمتر به آن توجه شده است. برای این کار نخست؛ به اقشار گوناگون جامعه و نیز روابط آنها به طور جزنگارانه و جداگانه پرداختم . سعی کردم با کنکاش در جزییترین وقایع؛ ارتباط آن را با رویدادهای مهم و بزرگ ـ اعم از حکومتی، اجتماعی، اقتصادی، سياسی، فلسفی، دينی، هنری، ادبی ... ـ پیدا کنم و بررسی نمابم.
برای این کار از روش ترکيب تاريخی سود جستم. چون تحليل تاريخ ـ که متأسفانه چينين شيوهای در جامعه ما مسلط است ـ هميشه در جهت منظور و مقصود خاصی به رشته تحرير آمده است. حتا تاريخ تفکيکی که به بررسی يکی از فعاليتهای اقتصادی، سياسی، فلسفی، دينی، هنری، ادبی پرداخته و مقطعی از تاريخ را به صورت مجزا و جداگانه مورد بررسی قرار ميدهد، چاره ساز و سودمند نبوده است.*
باید اشاره کنم؛ با این که این پژوهش را سالها پیش آغاز کرده بودم، اما چون تکمیل آن در زمان کوتاه میسر نبود، مهمترین و تأثیرگذارترین وقایع را در ترکیبی داستانی [بدون این که لطمه ای به واقیت بزند] به نام «سیاوش انوشک» منتشر کردم.
اکنون که این تحقیق در مراحل پایانی است، سعی دارم خلاصه بخش هایی از آن را در وبلاگم منتشر کنم. در این قسمت میخواهم به دو واقعه مهم ـ محاکمه و مرگ خسرو دوم ـ که به نوعی به یکدیگر پیوسته است؛ اشاره کنم. ضمن این که هر دو بخش را به صورت روایت داستانی آماده کردم. به نام های ـ [وقتی گلابی پیشگویی می کند] و [پادافره 2] برای کسانی که تمایلی به نثر خشک تحقیقی ندارند.
ابتدا خلاصه ای از شرح واقعه را می آورم، بعد به بعضی جزییات این دو واقعه می پردازم و تا جایی که خسته کننده نباشد؛ به چند ويژگی ساختاری هیئت حاکمه ساسانی می کنم.
شرح واقعه:
پس از آن که خسرو پرویز از سوی اشراف دستگیر و زندانی شد [به خاطر طولانی شدن، از ذکر جزییات دستگیری او خودداری می کنم.]، فرزند ارشد او به نام شیرویه یا قباد دوم که مادرش ـ ماریا ـ دختر امپراتوری روم بود، جانشین خسرو شد. یا بهتر است بگویم او را تشویق و یا وادار کردند به جای پدر بر تخت سلطنت بنشیند. [گرچه باید گفت، در خصوص این که مریم همسر خسرو پرویز و مادر شیرویه، دختر امپراتور باشد، جای بحث و حتا شک و شبهه است. اما در این که او مسیحی بوده و به احتمال زیاد، رومی بسیاری از مورخین آن را تأیید کرده اند.]
هنوز چند روز از دستگیری خسرو نگذشته بود و شیرویه نیز تاجگذاری نکرده بود که میان اشراف و درباریان چنددستگی و اختلاف بوجود آمد. حتا شاهزاده جوان هم نمیدانست چکار کند. او که نخست امیدوار بود، پدرش را وادار به قبول اشتباهات و ضعفهایش بکند؛ و کاری بکند که به دلخواه؛ به نفع او از سلطنت کناره گیری کند. دادخواستی علیه او ـ در باره کارهای نادرستی که در طول سلطنت سی و هفت سالهاش انجام داده بود؛ ـ اقامه کرد. اما خسرو پرویز نه تنها زیر بار هیچکدام از اتهامها نرفت، که هوشمندانه و با مهارت از خودش دفاع کرد. او با غرور تمام درصدد توجیه کردار و رفتارش برآمد و نیز پسرش و دیگر اشراف را سرزنش و ملامت کرد.
این دادخواست و بازخواست ـ اگر بتوان نام آن را بازخواست گذاشت ـ برای هر پژوهشگری بهترین و غنیترین سند و منبع تحقیق است که به شیوه تفکر و نوع روابط حکومتی ـ لااقل میان طبقه ممتاز جامعه ـ پی ببرد.
باری لجاجت و مخالفت خسرو منجر به محکومیت او میشود، اما این که چگونه مجازاتی و توسط چه کسی، مهمترین عاملی بود که میان اشراف و نیز خود شیرویه اختلاف به وجود آورد. گرچه روایتها ضد و نقیض است، اما یک چیز قدر مسلم است؛ هیچ کدام از درباریان ـ چه موبدان یا سپاهیان و دیگر درباریان ـ تحمل دو شاه را نمیکردند.
چنین نظریهای که در کشور دو شاه نگنجد! میتواند ناشی از ضربالمثلی باشد که: در خانهای هزار گدا زندگی کنند اما در کشوری دو شاه تاب یکدیگر نیاورند. شاید هم این مثل، برآیند ديدگاه و تفکر ایرانی است، که هیچگاه کارها با شورا و همفکری گروهی انجام نمیپذیرد. و همیشه باید پادشاهی، سلطانی، خلیفهای و رهبری باشد که چوپانی کند و دیگران گوسفندانی که پیروی کنند و اطاعت.
به راستی چرا در امپراتوری روم مجلس سنا وجود داشته باشد، که اگر نه مردم عامی؛ اما لااقل طبقه ممتاز جامعه در آن جمع شوند و در باره همه مسائل نظر بدهند و تصمیم بگیرند؛ حتا انتخاب قیصر. اما در امپراتوری ساسانی اشراف و اعیان شاهی را برکنار میکنند، بعد بدون این که مجلسی تشکیل بدهند، برنامهای داشته باشند، حتا کوششی بکنند برای ایجاد قوانینی که به سرنوشت پیشین دچار نشوند، دوباره تن میدهند به شاه تازه برتخت نشسته؛ با همان انحطاط و ساختار منحط پیشین و همان نگرش ارتجاعی.
باری پس از دستگیری خسرو؛ ابتدا او را در یکی از سردابهای قصر زندانی میکنند. [نام این سرداب کذگی هندو یا خانه هندو بوده است. (به احتمال زیاد انبار ذخیره طلا و سکه بوده است؛ برای همین به آن گنج خانه می گفتند. ضمن این که مسئول این سرداب مردی بوده به نام مهرسپند. ضمن این که معلوم نيست او از درباریان بوده، فرمانده سپاهی یا مقام دبیری داشته است.)
از آنجا که شیرویه نمیخواسته در قصری تاجگذاری کند که پدرش در آنجا زندانی است؛ میخواهد او را از قصر دور کنند. اشراف پس از شور و مشورت با یکدیگر، تصمیم میگیرند او را به خانه مهرسپند ببرند. شیرویه که باز نمیخواسته با پدرش رو در رو شود، دستور میدهد پارچه ای سیاه و کیسه مانند [مقنعه] روی سر او بکشند تا نتواند کسی را ببیند.
بدین گونه خسرو پرویز را سوار تختی روان میکنند و گروهی از زبده ترین محافظان به فرماندهی جلینوس ـ فرمانده گارد محافظان خسرو ـ او را از قصر بیرون میبرند و با عبور از میان بازار شهر؛ به سوی خانه مهرسپند حرکت میکنند. اما پیش از آن که از بازار بگذرند، پیشهوری کفاش که همه چیز را میبیند، از دکان خودش بیرون میآید و با خشم فریاد می زند: «مرگ بر شاه ستمگر» و قالب کفشی را به سوی خسروپرویز پرتاب میکند که به او برخورد میکند. یکی از محافظان خسروپرویز به فرمان فرمانده خود از اسب پایین میآید و با خونسردی و بیرحمی ضربتی به گردن مرد کفاش میزند که در جا میمیرد.
در اینجا باز باید به یک نکته توجه کرد که در کاست طبقاتی جامعه ساسانی، پیشهوران از پایینترین طبقه و کفشگران [کفاشان] پستترین افراد این طبقه محسوب میشدند. ضمن این که رفتار این کفاش نشان دهنده نفوذ و تأثیر این حرکت سیاسی ـ اجتماعی میان مردم فرودست و محروم است.
باری خسرو در خانه مهرسپند، [پانصد سرباز ورزیده و جنگی به فرماندهی جلینوس پیرامون خانه نگهبانی میدهند.] زندانی میشود. و مدت مدت پنج روز بلاتکلیف در این خانه میماند.
در این زمان اشراف و درباریان به سه دسته تقسیم میشوند: گروهی که از اول با این جریان موافق نبودند، حال که میبینند کار از کار گذشته است؛ تصمیم میگیرند میان پدر و پسر آشتی درست کنند. و خسرو به دلخواه به نفع پسرش از سلطنت کناره گیری کند. گروه دوم که اکثریت آرا را داشتند؛ معتقد بودند اگر خسرو را مجازات کنند؛ اما جانش را نگیرند، دیگر نمیتواند پادشاهی کنند. و دست آخر سومین گروه که بیشترین نقش را در برکناری خسرو به عهده داشتند؛ از ترس جان خود دوست داشتند خسرو کشته شود.
باری پس از اتفاقاتی خسرو پرویز به دست افسری جوان به نام مهرهرمز کشته میشود. [پدر این شخص مرزبان نیم روز «بابل و عراق» بوده است که دو سال پیش از این واقعه، به دست خسروپرویز مجازات شده بود. جزییات این رویداد را می توانید اینجا بخوانید. [پادافره 1]
شیرویه پس از این که میفهمد پدرش کشته شده است، خیلی ناراحت میشود، به طوری که به سر و روی قاتل سیلی و مشت میزند و موهایش را میکشد. بعد هم به روایتی فرمان میدهد قاتل خسرو را بکشند.
شیرویه پس از مرگ خسرو؛ به خاطر این که مدعی نداشته باشد؛ همه برادرانش ـ هفده تن ـ را از بین میبرد. [در منابع متناوب آمده که به فرمان او مجازات نقص عضو دست و پا شدند] اما بعد تحت القای درباریان ـ به ويژه شمطا نامی (پایین بیشتر به این شخصت اشاره میکنم.) ـ تصمیم میگیرد همه برادرانش را بکشد، حتا به آنهایی که خردسال و بچه بودند نیز رحم نمیکند. تنها دو تن از خواهرهایش [ایران دخت و آذرمیدخت] زنده میمانند و همين دو نفر چندی بعد؛ در شرابطی که کسی از خانواده شاهی زنده نمانده بود، به ترتیب چند سالی پادشاهی میکنند.
این مشروح وقایعی بود که در سال 628 میلادی رخ داد. گرچه در برخی جزییات روایتهای گوناگون و گاه ضد و نقیض است، اما جریان کلی وقایع به همین گونه نقل شده است، به این دلیل که همه کسانی که این رویداد را نقل کرده اند، منبع و مأخذ آنان کتاب تاجنامگ بوده است. [گویا تا چند قرن پس از این واقعه و گسترش اسلام در سراسر خاک ایران؛ هنوز اصل این کتاب و خدای نامگهایی وجود داشته است. به طور مثال مسعودی در مروجالذهب اشاره میکند که شخصا دسترسی به نسخه اصلی خداینامگ با صفحات و خطوطی که با آب طلا نوشته شده، داشته است.]
علل و انگیزه های این واقعه:
اشتباهی که در همه منابع دیده میشود، این است که خسرو پرویز به فرمان پسرش شیرویه کشته شد. اما باید بگویم این گفته به دلایل بسیار درست نیست. گرچه اشراف و درباریان شیرویه را وادار کردند وضعیت خسرو را مشخص کند، اما او پیشبینی میکرد بتواند پدرش را وادار کند سلطنتش را گواهی کند؛ برای همین آن دادخواست را تنظیم کرد. اما چون کارها مطابق خواسته او پیش نرفت؛ راضی شد پدرش را فقط مجازات [پادافره] خُردی بکنند که دیگر نتواند مدعی سلطنت او شود.
بنا به یک قانون عرفی پادشاهی که نقص عضو داشته باشد؛ اجازه بر تخت نشستن ندارد. گرچه در موارد استثنایی چنین قانونی نقض شده است، اما با اعتقادات خرافی خسرو پرویز و شرایط موجود؛ شیرویه پیشبینی میکرد پس از مجازات پدرش، او دیگر اندیشه بازگشت به سلطنت به سرش نمیزند.
شاید تنظیم دادخواست، بیشتر به این خاطر بوده که فکر میکرده خسرو به اشتباهاتش اقرار میکند و بعد هم سلطنت او را به رسمیت میشناسد. اما چون نتیجه نمیگیرد و از طرفی بر اثر فشار درباریان بر او زیاد بوده و خودش هم از زنده مانده پدرش میترسیده؛ اجازه میدهد او را مجازات کنند. اما هیچ فکر نمیکرده که پدرش را بکشند. گرچه خود مرگ خسرو هم کمی بحث برانگیز است. شاید خودش مرگ را بر ننگ نقص عضو ترجیح داده است. ـ همچنان که مردانشاه بعد از مجازات نقص عضو؛ مرگ را بر زنده ماندن ترجیح داد. ـ برای همین شیرویه انتظار مرگ پدر را نداشت و وقتی خبر به او رسید، بر سر قاتل فریاد میزند و او را کتک میزند و به روایتی، فرمان می دهد او را بکشند.
اما چگونه شد؛ شیرویه که مرگ پدرش را نمیپسندید و با چنان عاطفه رقیقی، یک باره همه برادرانش (حتا برادران خردسالش) را به طرز وحشیانه قربانی میکند. این کار میتواند دو دلیل عمده داشته باشد: نخست این که پس از مرگ پدر؛ زنده بودن برادران خطرناک بوده است. دوم این که مرگ پدر مقدمهای برای سنگدل شدن او میشود، چنان که دیگر خونریزی برایش آسان میشود.
در این باره رازهای پنهان بسیاری وجود دارد. بخصوص این که چرا درباریان و اشراف واکنشی نشان نمیدهند. [تنها خواهران شیرویه با گریه و زاری با او تندی میکنند که: «حرص و آز شاهی چشمانت را کور کرده است.]
اما مرگ خسرو نیز رازهای ناگشودهای با خود دارد. گفته شده که او را با تیر کشتند. اما این نمیتواند درست باشد. مگر این که دلیل بیاوریم کسی شهامت نداشته به او نزدیک شود؛ و از فاصله دور او را با پرتاب تیر کشته است. [البته در چند منبع ذکر شده چند نفر که خواستهاند خسرو را بکشند، حتا نتوانستند نزدیک او بروند. نیز گفته شده یکی از کسانی که با خسرو روبرو شده؛ از ترس خودش را خیس کرده است.]
نکته دیگر چون میان خسرو و مهرهرمز؛ گفتگو و مکالماتی صورت گرفته ـ که با اندک تغییراتی بیشتر مورخان آن را نوشتهاند ـ فرضیه قابل قبول این است که مهرهرمز به قصد کشتن خسرو نزد او نرفته است. بلکه بنا به قول طبری که خسرو را با تبر میکشند، تأییدی بر این موضوع است که او به قصد پادافره نزد خسرو رفته است.
نکته پنهان دیگر تاجگذاری شیرویه است. گرچه او توانست تاجگذاری کند و موبدان نیز گواهی کردند و در شهر ویهاردشیر به نام او سکه زده شد. [اینجا معلوم میشود که ضرابخانه امپراتوری در شهر ویهاردشیر قرار داشته است.] اما در باره جزییات آن اطلاعات خیلی ناقص است.
در باره مرگ او نیز ابهامات وجود دارد. گفته شده سلطنت او چندان دوام نیاورد. [بیش از شش ماه و کمتر از یکسال، و بنا به روایتی توسط شیرین ـ زن پدرش ـ مسموم شد.]
در آخر بد نیست به شخصی اشاره کنم که در این وقایع تأثیر مهمی داشته است. در زمان خسروپرویز، یک نفر مسیحی به نام یزدین رئیس طبقه واستریوشان [روستاییان و دهقانان] بود. از آنجا که میان مسیحیان دو دستگی مذهبی وجود داشت، کسانی علیه او به خسرو گزارش خلاف دادند که او بخشی از مالیات و باژهای دریافتی از روستاییان را به خزانه واریز نمیکند. با اینکه یزدین بعد از شیرین نزدیکترین کس به خسرو بود؛ اما چنان به او بدگمان شد که فرمان داد او و همسرش را پس از شکنجه های وحشیانه بکشند.
یزدین پسری داشت به نام شمطا ـ که مشخص نیست آیا پس از مرگ پدر مسئولیت او را به عهده داشته یا پست دیگری داشته است. ـ اما او پس از مرگ پدر و مادرش، به همراه مهرهرمز پیش قدم در برکناری و مرگ خسروپرویز بودند.
در منابع آمده که شیرویه با توصیه شمطا برادران خود را کشت و چندی بعد از ترس این که خود شمطا ادعا شاهی نکند، فرمان داد دست او را قطع کنند و در سرداب قصر زندانی کنند.
بی شک چنین روایتی نمیتواند درست باشد. ـ به دلیل «فر» شاهی ـ که هیچ فردی بیرون از خانواده شاهی توانایی بر تخت نشستن را نداشته است. ـ اما نقش او در دربار از نکات مهم و مجازات او از موارد مبهم است.
نگاهی گذرا به ساختار دربار در زمان فروپاشی:
ـ فرضیه «فّر» شاهی؛ موهبتی الهی ـ زمینی بود که تنها نصیب خاندان شاهی می شد. شاید امروز کسی تأثیر این عقیده را در ساختار حکومتی کم اهمیت در نظر بیاورد، اما زمانی به اهمیت این موضوع پی می بریم که در نظر بگیریم، در اواخر عمر امپراتوری به طور مشخص سه فرمانده بزرگ مقتدر [بهرام چوبین، شهربراز، فرخزاد] که هر سه در مقاطعی کوتاه به قدرت رسیدند، اما بخاطر این که هیچکدام از خاندان شاهی نبودند، نه از سوی دربار و نه توسط مردم حمایت نشدند. حتا کوشش بهرام چوبینه که سعی داشت با انتساب خود به اشکانیان، چنین خصوصیتی در خود به وجود بیاورد، نتیجهای برایش به بار نیاورد.
سرنوشت این سه تن [بهرام چوبین ـ شهربراز ـ فرخزاد] که از بزرگترین فرماندهان سپاه ایران بودند، از همه تأسف انگیزتر است.
بهرام بر خسرو میشورد و با این که قدرت را تصاحب میکند؛ هیچ کس از او حمایت نمیکند و پس از سالها جنگ و گریز از پای پبدا میآید و در نهایت در کشوری بیگانه از سوی یکی از عمال خسرو ترور میشود. شهربراز نیز سرنوشت مشابهای دارد؛ در زمانی که هیچ فرد لایقی در حکومت نبوده، همراه سپاه قدرت را تصاحب میکند، اما از سوی اشرافی که بیشترشان فرماندهان سپاه بودند، موقع سان دیدن ترور و کشته میشود. سرنوشت فرخزاد هم دردناک تر از دو تن دیگر بوده است که پایین تر بیشتر توضیح می دهم. هر سه این نفر تنها به این خاطر که دارای «فر» شاهی نبودند، از پای درآمدند و کشته شدند.
پس از این که شیرویه همه برادرانش را کشت و خودش نیز کشته شد یا مرد، کسی از خاندان شاهی نمانده بود، باز هم اشراف راضی نشدند کس دیگری را بیرون از خاندان شاهی تحمل کنند. پس به ناچار دختران خسروپرویز [پوران و آذرمیدخت] را بر تخت شاهی نشاندند. اما آن دو که سرنوشت بهتری از برادران خود نداشتند؛ به فاصله اندکی مردند یا کشته شدند. آن وقت اشراف در غیاب مردی از خاندان شاهی، به جستجوی کسانی در بیرون از قصر پرداختند که خون و تبار شاهی داشته باشد. [از آنجا که شاهان هر جا که میرفتند؛ سرکشی، شکار، ماموریت، جنگ و ... زنی زیبا برایشان حاضر میکردند و آنها هم حق مطلب را به خوبی ادا میکردند و تا میتوانستند تخم و ترکه شاهی تولید میکردند. ـ برای همین اشراف به زودی شاهزادهای پیدا کردند که گفته میشد؛ پدربزرگ مادریش نسبش به خسرو اول میرسید. اما همین که خواستند تاج را روی سرش بگذارند، چون سرش کمی بزرگ بود؛ ناخودآگاه نالید: «این تاج چه تنگ است.» اشراف این سخن را به فال بد گرفتند و در اولین فرصت شاهزاده نگونبخت را کشتند.
در باره زنان دربار و موقعیت آنان؛ اطلاعات و دانستهها اندک است. اما نام پنج تن از زنان مشخص و تأثیرگذار را میتوان نام برد. سه تن همسران خسرو بودند.[شیرین، گردیه، مریم] شیرین که سوگلی خسرو بود و دلدادگی آنها موجد افسانه معروف شده است. گردیه خواهر و همسر! بهرام چوبینه بود و با تطمیع خسرو به بهرام چوبینه خیانت کرد و با خسرو ازدواج کرد و مریم دختر امپراتور روم و اولین همسر خسرو بود و در زمانی که از ترس بهرام چوبینه به سرزمین روم گریخته بود؛ با او ازدواج کرد. گفته شده او توسط شیرین با زهر مسموم و کشته شد.
اما دو تن دیگر که دختران خسرو باشند [پوران و آذرمیدخت] باید گفت که به خاطر نبود شاهزاده مردی در خاندان شاهی به ناچار بر تخت شاهی تکیه زدند. اما وجود آنان نه تنها کمکی به بهبود وضعیت طبقه حاکمه ساسانی نکرد که در موردی باعث تشدید بحران شد.
پوران که به گونهای مشکوک و با حمایت اشراف و فرماندهان سپاه به شاهی برگزیده شد. [واقعیت این گونه بود؛ پس از آن که شهربراز ـ فرمانده سپاه ـ با کمک سپاه به تیسفون آمد و شاه جوان «اردشیر» را خلع و خودش را شاه خواند، از سوی گروهی از اشراف ـ به خصوص تنی از فرماندهان سپاه ـ آن هم به بهانه نداشتن فر شاهی ترور و کشته شد و چون کسی از خاندان شاهی نبود، پوران را به تخت شاهی نشاندند.
با این که پوران در همان ابتدا حکومت خود ادعا کرد: «نیت نیک دارم و به دادگری فرمان خواهم داد.» و بزرگان به نام او سکه زدند. او نیز فرمان داد خراجها را ببخشند و خرابیهای کشور را اصلاح کنند. حتا او بود که صلیب معروفی که گفته شده همان بوده که مسیح را روی آن مصلوب کردهاند؛ به رومیان پس داد و معاهده صلح را امضا کرد. با این وجود اوضاع چنان مأیوسانه بود که هیچکدام از کارهای او اوضاع را بهبود نبخشید.
از سرنوشت این پادشاه زن هیچ اطلاعی در دست نیست؛ مگر این که گفته شده یکسال و چند ماه بیشتر حکومت نکرد.
پس از پوران یکی از شاهزادگان که از نوادگان پسرعمه خسرو بود مدت یک ماه کشورداری کرد، تا این که اشراف بار دیگر دختر دیگر خسرو [آذرمیدخت] را به تخت نشاندند.
او از همه نظر نقطه مقابل خواهرش بود. زنی بود بسیار زیبا اما در عوض بیرحم و بیعاطفه. روزی که به حکومت رسید؛ گفت: «روش من همان است که پدرم ـ خسرو ـ داشت و هر که روی برتابد خونش را بریزم.»
به طور مشخص از زندگی و برنامههای این شاه بانوی ایران چیز زیادی مشخص نیست، مگر این که فرمانده سپاه ایران ـ فرخزاد ـ که عاشق او شده بود؛ پیامی برایش ارسال میکند. شاه بانو پاسخ میدهد؛ روا نباشد که شاه بانو زن کسی بشود!! اما چون فرخزاد بر درخواستش پافشاری میکند؛ حیلهگرانه او را به قصر دعوت میکند و در فرصت مناسب گروهی از نگهبانان بر سرش میریزند و او را میکشند.
فرزند این سردار که رستم نام داشت. [رستم فرخزاد همان سرداری است که به جنگ با اعراب فرستاده میشود.] وقتی میفهمد چه ستمی بر پدرش رفته است، همراه سپاه به سوی پایتخت می آید و شاه بانو را میکشد و سعی می کند با همکاری دیگر اشراف و فرماندهان سپاه، سناریوی جستجوی شاهزادهای برای پاشاهی ایران را پیگیری کند. که البته موفق می شود و قرعه به نام ـ یزدگرد سوم ـ نوه خسرو و آخرین بازمانده خاندان شاهی میخورد.