صفحه اصلی   | Mail   |   RSS




سایت های جانبی










یادمان های فراموش نشدنی
چگونه علی گاوکش شدم؟ «بخش دوم»





بخش دوم:
مشهد شهری است عجيب، با اقشار گوناگون و بافتی متضاد و چند لايه. همه کسانی که حتا يک بار به اين شهر سفر می‌کنند؛ به اين موضوع پی می‌برند.
باری در باره بافت اين شهر؛ جدا از بخش سنتی ـ مذهبی که بيشتر همان اطراف حرم ـ و البته محله‌هایی پراکنده ـ در اطراف، چندين محله بزرگ اعيانی و غیرسنتی قدیمی؛ مانند [احمدآباد، وکيل‌آباد، کوه‌سنگی، سناباد و ...] نيز دارد که از همه نظر با آن بخش‌های سنتی متمایز است. ضمن اين که اکنون یک بخش ديگر ـ متوسط شهری ـ نيز شکل گرفته است. اما حالا من کاری به اين موضوع ندارم و منظورم مربوط به دو نسل پيش است و همان بخش اعيان‌نشين و بخش سنتی شهر. جایی که خيابان ارگ؛ حصاری ميان اين دو بخش بود.
نمی‌خواهم از موضوع دور شوم، اين مقدمه را به اين دليل نوشتم که اشاره کنم؛ اطراف شهر مشهد؛ گتونشين‌های کوچکی وجود داشت که به آن «قلعه» می‌گفتند. [مانند قلعهِ آب‌کوه] که تویِ دل خيابان سناباد و خيابان سجاد قرار داشت و دارد. یا [قلعهِ الندشت] که در دل خيابان کوه‌سنگی قرار داشت.
باری پس از اين‌که شهر مشهد رشد کرد و محله‌هايی اعيانی بزرگ‌تر شدند؛ اين گتوها را توی خودشان هضم کردند و از بين بردند، اما با اين وجود کاملا پاک نشدند. یعنی ...مطلب کامل در ادامه...


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

یادمان های فراموش نشده
چگونه علی «گاوکش» شدم؟





زمانی که نوجوان بودم؛ به مدت یکی دوسالی عشق «جاهل بازی» پیدا کرده بودم. منظورم از این اصطلاح؛ همان لات بازی و قلدر بازی است. آنهم با نيت زورگیری! و باج‌گیری و حق حساب و ... ـ گرچه به شیوه ظریف!! و به میزان کم و خاص.ـ اما پیش از آن‌که جزییات بیشتری بنویسم؛ بهتر است کمی مقدمه چینی کنم.
در مشهد دبیرستانی بود ـ و البته اکنون نیز پابرجاست؛ اما دیگر نقش سابق را ندارد.ـ نام این دبیرستان «ابن‌یمین» بود. [حالا فکر کنم اسم آن را گذاشته‌اند «ابوذر»] باری این دبیرستان از بهترین‌های مشهد بود. یعنی بخش اعظم بچه درس خوان‌ها و بچه پولدارها توی این دبیرستان درس خوانده‌اند.
اوج شرارتم سال دوم دبیرستان بود. با وجود آن‌که آن سال دوساله بودم، اما هنوز پانزده سال بیشتر نداشتم. حاصل شرارت¬هایم و دعواها و کتک کاری‌هایم؛ چند سر و دست شکسته بود و البته ترس و وحشتی که تو وجود بچه‌های هم سن و سالم راه انداخته بودم. این موضوع تا جایی ادامه پیدا کرد که به زودی به «علی گاوکش» ...مطلب کامل در ادامه...


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

من و برادرهایم [بخش یکم]




یادمان به روایت عکس»»









این عکس متعلق به من و برادرم است، مربوط به چهل و شش ـ هفت سال پیش. اگر اشتباه نکنم؛ پارک کوهسنگی مشهد است.
باید بگویم ما هفت برادریم. [مانند هفت برادران، به این معنا که همگی زیادی شبیه همدیگر هستیم!] البته از نظر ظاهر. همگی خشن، گنده، زمخت و البته بدون احساس‌های عاشقانه! شاید برای این که بدون خواهر هستیم. چیزی که من یکی همیشه فقدانش را به خوبی حس می‌کردم و می‌کنم.
باری من بزرگترین برادر هستم. [این را یادآوری کردم که مشخص کرده باشم که توی عکس قدیمی و این یکی، من کدام یکی هستم.]
باری میان ما هفت نفر، کتاب تنها برای من و برادر دومم دوست و مونس همیشگی بوده است، [برای من که از همان هشت نه سالگی] در هر صورت دیگر برادرهایم همگی کتاب را چپکی! دستشان می‌گرفتند و می‌گیرند. البته این نه به معنای آن است که آدم‌های بی‌استعدادی هستند، از قضا خیلی هم از ما دو نفر [من و برادر دومی] باهوش‌تر و با استعدادترند. ـ لااقل در زندگی ـ چون اگر کاری به کتاب ندارند و اهل اندیشه نیستند، در عوض در زندگی آدم‌های موفقی هستند، و البته عاشق ورزش‌اند. آنهم از نوع رزمی [کاراته] آن.
به عبارتی همگی برادرانم کاراته کار و دارای کمربند مشکی کاراته هستند، و البته دارنده عناوین ریز و درشت. [لااقل دو نفرشان، ـ برادر چهارم و برادر آخری ـ هر دو عنوان قهرمانی برون مرزی هم دارند و مدال آسیایی داشته اند.] خُب این یعنی آیا آن بخش خشونتی که اسم بردم را می‌تواند برجسته و توجیه کند؟ قدر مسلم نه، من هنوز معتقدم اگر لااقل به جای این همه برادرِ نره غول، لااقل یک خواهر داشتیم، وضع ما خیلی فرق می‌کرد.
بد نیست خاطره‌ای را تعریف کنم، ما ـ من و برادرانم ـ مادامی که مجرد بودیم و همگی پیش هم زندگی می‌کردیم، روزی نبود که با هم دعوا نکنیم. [دعوایی که در اغلب موارد خون و خون‌ریزی هم همراه داشت.] یادم است یک آخر هفته بود، آخرهای شب بود. مادرم نمازش را خوانده بود و گوشه‌ای نشسته بود، بعد شروع کرد به دعا کردن و دست‌هایش را بالا گرفت و شکر کردن. وقتی دلیل آن را پرسیدیم؛ گفت: «شکر می‌کنم که یک هفته گذشت و هیچ کدام با هم دعوا نکردین.»
هنوز حرفش تمام نشده بود که یک دفعه دو تا از برادرهایم سر یک موضوع الکی با هم دعوایشان شد و بعد هم مشت یکی آمد توی صورت اون یکی و خون بود که از دماغ...
راستی چرا اینها را نوشتم؟ باز سالگرد مادر نزدیک است و عجیب است که من همیشه این موقع سال یاد گذشته می‌افتم، و البته یاد مادر. حال که فکر می‌کنم، من در دنیا فقط یک زن را دوست داشتم؛ آنهم مادرم بود. کسی که تا زنده بود چه مشقت و زجری کشید. نه او؛ که سرنوشت بیشتر زن‌ها و مادران ایرانی همین است.


نظر بدهید | لینک ثابت


  [ مطلب کامل ]

روز اول مهر [بخش دوم]




یادمان به روایت عکس»»









امروز اول مهر است. امروز اتفاقی عکسی پیدا کردم مال چهل یا چهل و یک سال پیش، ـ سال دقیق آن را نمی‌دانم، یکی دو سال کمتر یا بیشترـ اما می‌دانم آن سال مدارس روز دوم مهر باز می‌شد. بعد یادم است که بابام را مجبور کردیم روز آخر تعطیلات را بریم سینما. [آن موقع سینماهای مشهد هفت تا بیشتر نبودند و همه آنها هم توی خیابان ارگ بودند.] اما بابام مخالف بود. هیچ وقت از سینما رفتن و فیلم دیدن خوشش نمی‌آمد. چون اصرار کردیم، قبول کرد، اما گفت اول برويم باغ ملی و کمی بگردیم.
باغ ملی توی خیابان ارگ است. تنها تفریحگاه آن زمان شهر مشهد. [اون موقع هنوز شهرستانی شهردار نشده بود و هنوز پارک ملت درست نشده بود.] فقط همین باغ ملی بود، با تاج بزرگ که سر در ورودی نصب شده بود. باغی که حالا شاید بخش کوچکی از آن مانده باشد، البته تاج و سر در آن همان اول انقلاب‌ برداشته شد. خلاصه این عکس را همان روز گرفتیم. حالا که نگاه می‌کنم می بینم چهل سال گذشت.


نظر بدهید | لینک ثابت


  [ مطلب کامل ]

آه انسان


جهان بینی و ذهنیت فلسفی «صادق چوبک»





بختکی که در این کابوس مرگبار
بر ما افتاده
سنگین است.
متعفن و چرکین است.
کشنده است
باید کاری کرد کارستان
...........(آه انسان)





پیش درآمد:
سال‌هاست که چوبک را می‌خوانم، بیش از چند دهه. ضمن این که وقتی داستان‌های او را برای «خانه صادق چوبک» آماده می‌کردم، مجبور بودم دوباره و البته با دقت آن‌ها را بخوانم، یعنی کلمه به کلمه. برای همین تصمیم گرفتم پای هر داستان مطالبی که به نظرم رسید برای خودم بنویسم و آن‌ها را داشته باشم. و این بهانه‌ای شد که این نوشته‌ها را سر و سامان بدهم و بازسازی کنم.
تصمیم دارم تحلیلی جامع ـ تا جایی که توانم و اندیشه‌ام اجازه دهد ـ در باره داستان‌های چوبک آماده کنم، در باره جهان‌بینی و ذهنیت فلسفی او در داستان‌هایش.
منتقدان بسیاری معتقدند «صادق چوبک» ذهنیت فلسفی نداشته و نیز گروهی او را نویسنده‌ای ناتورال می‌نامند، شاید وسیله‌ای باشد برای کوبیدن او و بی ارج کردن آثارش. ـ گرچه نمی توان منکر تأثیر این سبک در بعضی از داستان‌هایش شد. ـ اما مُهر ناتورالیست زدن به او یا از ناآشنایی و نشناختن اوست یا ...
همانطور که در تحلیل‌هایم گفته ام، «صادق چوبک» ـ برخلاف تصور رايج ـ نویسنده‌ای بی طرف و خنثی نيست، که واقعیت بیرون را بدون بی کم و کاست منعکس کند. بلکه نگاه و ذهنیت فلسفی او ـ به نسبت کم يا زياد ـ در لابلای سطر سطر داستان‌هایش قابل مشاهده است. تنها او نمی‌خواهد دنيایی آرمانی با قهرمانانی رويايی بيافریند. پس بیش از هر چیز سعی کرده‌ام در این مجموعه ـ که به زودی آماده می‌شود ـ جهان‌بینی و ذهنیت فلسفی او را در داستان‌هایش تحلیل و بررسی کنم.




• بخش هایی از مقدمه کتاب:

اومانیسم در ادبیات ـ با آن دیدگاهی که دارد، ـ چنان انسان را در کانون توجه خود قرار می‌دهد که تنها چهره‌ای آرمانی و خداگونه در کانون اندیشه‌اش قرار داشته باشد. در حالی‌که چنين ذهنینی دیگر در ادبیات جایی ندارد. به عبارتی ادبیات آرام آرام خود را از اسارت آرمان‌های جاودانه و ایده‌آل‌های راست و دروغین رها ساخته و ارزش‌های خودساخته و در یک کلمه «انسانی» که محور همه‌چی شمرده می‌شد، از ادبیات راززدایی شده است.

اکنون دیگر از آن شخصیت‌های داستانی ـ با آن تصویر خاص از انسان که برده‌وار دربند ارزش‌ها و ويژگی‌های اخلاقی انسانی خاص دوران اومانیسم [که آن نیز به نوعی جانشین اخلاق مسیحیت نو شده بود.] ـ خبری نیست و به جای آن انسانِ کلی و آن قهرمانانِ آرمانی؛ انسان‌هایی پیدا شدند؛ همانطور که هستند. همانطور که زندگی می کنند و همانطور که وجود دارند. شاید چنین ويژگی را بتوان


نظر بدهید | لینک ثابت


  [ مطلب کامل ]



از زبان دیگران
 عليرضا عطاران را از مدتها پيش كه ماهنامه ادبي " مهرهرمز" را با رويكرد نقد و معرفي ادبيات داستاني منتشر مي كرد ، مي شناختم و...
کارگاه قصه: علیرضا ذیحق
  علیرضا عطاران در سال ۱۳۳۷ در مشهد زاده شد. در محیط خانواده‌های طبقه متوسط غیر سنتی در منطقه...
ویکی پدیا: دانشنامه آزاد
 مزدیسنا: مرکز اطلاعات هنرمندان ایران [ هنرهای تجسمی/ نقاشی ] ...
مرکز اطلاعات هنرمندان ایران
 کتاب های نویسنده در اینترنت ...
کتابناک: کتابخانه الکترونیکی
 علیرضا عطاران نویسنده پرکاری است که آهسته و پیوسته کار کرده و آثاری ...
رادیو زمانه: شهرنوش پارسی پور
 ادبیات داستانی ایران در روند رشد و توسعه ی خود، همیشه شاهد چهره هایی بوده که در یک ...
مارال: علیرضا ذیحق
 علی‌رضا عطاران نویسنده‌ی مجموعه داستان "شکار پروانه‌ها" نوشته است: «داستان چیست؟ ...
رادیو زمانه: برنامه ای از عباس معروفی
 نویسنده‌ی کتاب دوست فرهیخته‌ام آقای علیرضا عطاران است که بدون اغراق می‌توانم بگویم با نگارش این کتاب دست به اقدام بزرگی ...
حضور وهن: امید فرقانی
 علیرضا عطاران (علی آرام) از نسل قصه نویسانی است که با تأثر از ادبیات واقع گرای دهه ی چهل ایران که با ندایی معترضانه همراه بود ، جوانی اش را در...
ماندگار: علیرضا ذیحق
 رمان «سیاوش انوشک»، رمانی است تاریخی که وقایع و اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران در سال های پایانی پادشاهی ساسانیان را به زبانی بسیار شیوا در قالب داستانی ...
روزنامه شهرآرا: حسین وفادار
« آرشيو »

نوشته های پربازدید




آماده برای سفارش






به زودی منتشر می شود





ادامه در اینجا




 
 استفاده از نوشته های سایت با ذکر منبع و نام نویسنده آزاد است.